Thursday, February 24, 2005

نا تمام


در حال قدم زدن بودم ناگهان صدايي نظر من را جلب كرد . جملاتي عربي كه نشان دهنده و يا سنبل يك دين بود به دنبال صدا رفتم و خود را در نشيمن گاه اين دين ديدم
سه جفت كفش در جلوي درب بود كه به نظر ميامد صاحبان آنها سن و سال زيادي داشتند به درون رفتم و صحنه اي كه مشاهده كردم بسيار تكان دهنده بود
در جامعه اي كه اكثريت اشخاص آن ارعاي آن دين را داشتند
سه پير در حال نيايش بودند
البته يك تن در حال نيايش
يك تن لباس خود را مچاله كرده بود و در زير سر خود گذاشته بود و چرت ميزد
يك تن هم با انگشت اشاره خود در حال تميز كردن بيني خود بود
و تمام ؟

Saturday, February 05, 2005

به جرم بي گناهي


اينجا هيچ كجا روي موج بي نهايت صداي ما را از زمين ميشنويد
به گزارش خبر گزاري عطارد در سياره اي كه بيان نامش ممنوع شده امروز حكم اعدام موجودي صادر شد
اين موجود دروغ نميگفت خلاف نميكرد و كاملاً موجودي پاك بود همين مسئله باعث شد كه دادستان سياره پروندة وي را به جريان بيندازد و حكم اعدام او را بگيرد آن هم به جرم بزرگ بيگناهي
شنوندگان عزيز با اميد اين كه ديگر بي گناه نبينيم اين بخش از خبرها را به پايان ميبريم

Monday, January 31, 2005

نقرس


يك ؛ دو ؛ سه ؛ … ؛ دوازده جفت تعداد دنده هايم است ؛ ميتوانم آنها را بشمارم البته شمردن آنها برايم كار مشكلي است چون بايد سرم را بالا بياورم حتماً ميپرسيد چرا بالا ؟ چون من بر روي تخت خوابيدم
نه اشتباه نكنيد روي تخت خواب درون اتاقم نيستم چون همچين چيزهايي ندارم
بلكه بر روي تخت بيمارستان هستم و البته تا همين جا هم كه رسيدم بسيار عذاب كشيدم
حتماً با دلسوزي براي من ؛ از خود ميپرسيد براي چه بر روي تخت بيمارستان است ؟
خوب ؛ ناخنهايم به علت كمبود كلسيم افتاده
لثه هايم براي كمبود ويتامين ث زخم شده
و از فرط لاغري هم كه
بگذريم ؛ روي تخت كناري من شخصي است كه نميدانم آن را چه خطاب كنم دوست ؛ هم اتاقي يا … هيچ كدام از اينها را هم كه او را صدا نكنيم فرقي نميكند بلاخره اوهم يك انسان است
آن فرد يك موجود عظيم است البته از نظر جثه به طوري كه هيچ يك از استخوانهايش را نميتوان تشخيص داد ( البته مبناي سنجش من ديدن استخوان است )او بيماري نقرس دارد
همه شما هم خوب ميدانيد كه نقرس بيماري پولدارها است يعني همان گوشت خورها
گفتم گوشت ؛ ديگر طعم و بويش را فراموش كردم البته اين فقط در گوشت خلاصه نميشود انواع ميوه ها ؛ لبنيات و … ولي مزه نان و آب و نهايتاً پنير را خوب ميدانم
مزه درد را كه بسيار عالي ميشناسم در واقع با آن زندگي ميكنم درد هم براي من طعمي تكراري و عادي شده
اين فرد ملاقات كننده هايي كه دارد برايش ميوه و گل و از اين قبيل ميآورند اما نميدانم چرا ملاقات كننده هاي من با اين كه بيشترند فقط پول خُرد ميآورند
چرا خودم و شما را گول بزنم
من بر روي سكوي بيرون پنجره اتاق اين فرد دراز كشيدم و دوستي را كه به من نزديك ميشود ميبينم دوستي كه فاصله اش با من بسيار كم است
مرگ

Wednesday, January 19, 2005

تابوت

آن روز مرطوب را از ياد نخواهم برد روزي كه جايگاه مرگ من مرا نجات داد من چهل و هفت ساله بودم و از نظر مالي وضعيت خوبي داشتم و به نظر خودم از لحاظ معنوي انساني كامل بودم با اين تفاسير به اين نتيجه رسيدم (مرگ) آن هم در جزيره اي دور افتاده احساس ميكردم كه تنها هيمين مسئله براي من باقي مانده كه بايد به پايان برسانم پس شروع به طراحي تابوتي كردم و دستور ساختش را دادم و آن را درون كشتي خصوصي خود گذاشتم و تنها به دريا زدم اما مني كه احساس ميكردم به كمال رسيدم خدا را فراموش كرده بودم دوازده روز گذشت و كشتي من گرفتار طوفان شد در آن طوفان سهمگين كه من آن را مانعي براي رسيدن به خواسته ي خود ميدانستم كشتي در هم شكست و من در آب افتادم ساعتها گذشت من كه ديگر رمقي براي زنده ماندن نداشتم فرياد كشيدم ((خدا)) ناگهان چشمم به جسمي كه بر روي آب غوطه ور بود افتاد با آخرين نيروهاي خود به طرفش شنا كردم با زحمت خود را به روي آن كشيدم وقتي متوجه شدم كه آن چيست تمام وقايع زندگيم به نظرم آمد به خاطر سرما خود را درون تابوت انداختم احساس كردم كه از هوش رفتم حال كه از آن واقعه بسيار ميگذرد نميدانم كجايم و چه ميكنم فقط اين را ميدانم كه خانه و تخت خوابم همان تابوت است

Wednesday, January 05, 2005

مي پرستان


در بدو تولدبدون اينكه از من بپرسند به من شير خوراندند من هم چون اولين و تنها چيزي بود كه طعمش را چشيده بودم ارتباط شديدي با آن برقرار كردم
چندي بعد طعم هاي ديگري را تجربه كردم اما احساس نياز به چيزي براي رفع عطش داشتم ؛ به من گفتد تو بايد اين را بنوشي اين آب است
حال كه من خود تصميم مي گيرم ؛ آبي را انتخاب كردم كه مي گويند نا پاك است اما چگونه است كه اين آب نا پاك جسمم را دگرگون مي سازد و مرا به درون خود مي برد
حال مي گويم
از ديرباز است كه من اينگونه ام
در پي خود يابي و درون خود
اما چگونه است كه هم اكنون بدين منوال آغشته ام
شايد از بابت عالم ديگريست
كه به اجبار براي خود ساخته ام
نمي دانم حال كه اينگونه ام چه بايد ؟

Sunday, December 19, 2004

آزادي

روزي روزگاري كلاغي در حال پرواز بود كه ناگه قفسي را در حياط خانه اي ديد رفت و به كنار آن نشست با ديدن قناري درون آن خوشحال شد به خود گفت كه من دوست پيدا كردم اما قناري با ديدن كلاغ براي خود نمايي آواز سر داد كلاغ هم از صداي دلنشين او خوشش آمد و فكر كرد كه قناري براي محبت به او آواز سر داده است پس براي جبران كار قناري شروع به خواندن كرد ؛ غار؛ غار؛ غار و قناري با بالهاي خود گوشهايش را گرفت و گفت : كافيست سرم را بردي . كلاغ ساكت و سر خورده شد و نميدانست چكار كند . در همين هنگام بود كه قناري با ديدن نوك و پرهاي كلاغ فكري به نظرش آمد آن هم اين بود كه با نوك ضريفش پرهاي زرد و زيبايش را تميز كند
كلاغ با ديدن اين منظره به آينه كنار قفس نگاه كرد و به خود گفت : من هيچ ندارم و ناگهان از جا بلند شد و به طرف ماشينهايي كه با سرعت در حال حركت بودند پرواز كرد
... كه
اما آيا كلاغ هيچ نداشت و قناري همه چيز داشت ؟
قناري زيبايي و صداي خوب داشت و كلاغ اين را نداشت
كلاغ آزادي عمل براي انجام هر كاري را داشت اما قناري چه ؟
كلاغ در حسرت قناري بودن مرد و قناري در جهالت خود خواهد مرد

Wednesday, December 15, 2004

...دوره گرد من

دانم كه من در ميان جمع هيچ چيز جز خود نيستم
اين را هم دانم كه من خودم هستم براي خودم
منم كه تنهاييم را با هيچ چيز عوض نميكنم
در پي همه چيز و هيچ چيز هستم
فكرم را از هر گونه زشتي پاك كرده ام تا سري سبز به دست آورم
با ديدن بدي و زشتي بسيار گيسوانم شعله ور شد
بدنم را آبي كردم تا شايد با ديدن بدن خود به ياد آسمان آبي بيفتم
كوله بارم رنگي سرد دارد و بي ارزش براي من
چوب دستي من مرده است و تكه چوب خشكي بيش نيست پس به رنگ خود ماند
حال من مانده ام و اين مسير بي پايان
حركتم در جهت عكس باد و به طرف ناكجا
مسيرم جز سياهي رنگي ندارد
شايد من بتوانم به آن رنگ بدهم
اما من دوره گردي بيش نيستم

Monday, December 13, 2004

پیری به من گفت


كيست كه به ضربه ي كوبه در ميخواند مرا ؛ كيست كه هر كوبه اش چيزي ميگويد ؛ كيست كه با هر كوبه ي خود يك سال از عمر مرا ميگيرد ؛ آن زمان كه عشقم رفت ؛ آن زمان كه هستي ام رفت ؛ اين آمد ؛ اين در ؛ اين كوبه ؛ اين اشك آه اشك به خاك افتاد
آن كوبنده منم كه حال به خود آمده ام حال كه ديگر چيزي از عمر بي ارزشم نمانده حال ميفهمم كه براي چه زندگي كرده ام براي چه آمده ام و براي چه ميروم
اما من در پشت اين در مانده ام اين در ؛ در بازگشت است كه من بايد به اندازه تمام اين سالها كه بيهوده زندگي كرده ام در پشت آن بنشينم و به آن بكوبم تا شايد كه حق مرا ببخشد و اجازه گذشتن از اين در را به من بدهد تا شايد كه در اين مدت زمان كم بتوانم به او برسم
زندگي ما ؛ مرگ ما ؛ آمدن ما براي چه بود و براي چه هست ؟ آري براي اين است كه ما پي به اين قدرت محض ببريم پي به اين ببريم كه خالق ما كيست
آري اين قدرت لايتناهي اين سازنده ما ؛ سازنده گذشته ؛ حال ؛ آينده و هر چه هست و نيست اوست
او فقط مطلق خدا است

Friday, December 03, 2004

يك آدم چيست؟

موجودي كه از روي اجبار متولد ميشود ؛ براي ضعف ميخورد ؛ طبق روال بزرگ ميشود ؛ زندگي ميكند به خاطر عادت و باز هم از روي اجبار ميميرد
اما
چه زيباست زماني كه كودكي متولد ميشود و در آغوش گرم مادر قرار ميگيرد و از شيره جان او مينوشد
چه زيباست تلاش پدر و مادر اين كودك براي بارور كردن ثمره زندگي خود
چه زيباست زندگي اين آدم كه پر از هياهو ؛ دلهوره ؛ شادي ؛ غم ؛ خورسندي به همراه آدم ديگري و تمام اين تلاشها براي يك كودك ديگر
و چه زيباست آن لحظه اي كه ديگر آدمها از نبود ابدي يك آدم غمگين و دل شكسته شوند
اما اين تكرار براي چيست؟

Wednesday, December 01, 2004

امید؟


امروز هم چون روزهاي ديگر در پي رسيدن به خورشيد پرواز ميكردم اما نميدانم چرا خورشيد بازهم به من پشت كرد و رفت من هم به دلیل حرکت تکراری او دوباره به همان بامي نشستم كه هر روز بعد از رفتن خورشيد مينشستم همان بام گرم اما سرد و بي روح . اينجا بام ساختمان بلنديست و من زماني كه بر روي آن مينشينم در جايي بسيار مرتفع هستم اما در عين حال احساس پستي خاصي ميكنم . اين بام سكوت خوبي دارد اما سكوتي كه هيچ حرفي براي گفتن ندارد جز خستگي سازندگان اين سكوت همان گونه كه من خسته ام و ديگر رمق فكر كردن و حتي سخن گفتن را ندارم
صبح طبق عادت خورشيد كه با نور زياد و گرماي لذت بخشش مرا بيدارميكرد بيدار شدم و دوباره به پرواز پرداختم تا شايد اين بار خورشيد در جايي به من پشت كند كه من بتوانم بر بام خانه اي فرود آيم كه در عين كوچكي و پستي بسيار بزرگ و مرتفع باشد . در عين سردي ؛گرمايي از عشق و احساس داشته باشد و سكوتش را صداي خنده كودكي در هم شكند و در آخر صداي بوسه ي پدر كه بر پيشاني فرزند خود ميزند و صداي فوت مادر كه در فانوس ميدمد

Tuesday, November 23, 2004

اين من كيست؟

كه هستم من ؟ در پي چه هستم من ؟ در انتظار چه چيز ؟هيچ ندارم . نه عشقي ؛ نه محبتي ؛ نه احساسي ؛ نه منزلي و نه حتي جايي كه زاغي بر روي آن آواز سر دهد پس براي چه هستم ؟ براي چه آمده ام كه حال از خود بپرسم براي چه هستم ؟پس بودن دست خودم نيست ؛ اما نبودنم چه ؟در اين بودن هر چيزي را تجربه كرده ام و يا در پي تجربه آن بودم فقط براي اينكه وجود خود را توجيه كنم حال در پي آخرين تجربه ام . تجربه اي كه ديگر بازگشتي ندارد ديگر نمي توان به آن گفت تجربه آن را فقط مي توان يك بار لمس كرد و ديگر پايان همه چيزهيچ تجربه اي نبوده كه من در آن غرق شوم اما اين تجربه را مي دانم كه درونش غرق مي شوم اما مي خواهمش تجربه لذت بخشي است و در عين حال بسيار شوم و تلخ اين تجربه مرگ است كه مرا مي خواند

Tuesday, November 16, 2004

صداي مرگ شهر


صبحگاه كه از عالم ديگر به زمانه خود آمدم باهدف يافتن منزل ابدي جسم خود با پوششي از هنجار جامعه از خانه جسم خود بيرون آمدم
در مويرگها و بعد در رگها و در قلب شهر خود را يافتم كودتايي بود زندگي پر تلاطم جسم ها فقط براي ماندن جسم
اين جسمها چه مي كنند كجا مي روند براي چه مي دوند ؟ آه از اين جسم هاي خاكي
تلاش جسمهاي كالا فروش براي گرفتن تكه كاغذي كه ارزشي براي روح ندارد و فقط اين جسم است كه او را مفيد مي داند
در يكي از اين رگهاي شهر جسمي كاغذ پاره هاي جسم ديگري را به ناروا از او گرفت ديگر جسمهاي نظاره گر گفتند اين بي عدالتي است
آيا اين بي عدالتي است يا گرفتار كردن روحها در اين جسم بي ارزش خاكي ؟
ديگر پنجره ديد جسمم گشاده شده بود و اين حكايت از خاموشي خورشيد ميداد
جسمها ديگر در شهر نبودند و آنهايي هم كه بودند سراسيمه به سوي خانه جسم خود مي رفتند
به ناگه صداي غرشي مرا به خود آورد اين صداي چيست ؟ در زماني كوتاه اين صدا تكرار شد؛ باز هم باز هم
اين صدا از كركره خانه كالاهاي جسمهاي كالا فروش بود آه اين صداي مرگ شهر است كه به گوش مي رسد جسم من نيز بايد به خانه خود برود
اما من هنوز در پي خانه ابدي جسم خود هستم

Thursday, November 04, 2004

زمان

در تكاپوي زمان بودم كه ناگه زمان روي خوشش را خواست كه به من نشان دهد و من در خواسته آن خود را ديدم كه همچون نسيمي در طوفان گنگ شده بودم اما ناگهان فوران قدرت به من روي آورد و طوفان نسيمي شد در برابرم حال اين منم كه روي خوش به زمانه خود نشان مي دهم تا شايد كه او نيز خود را بيابد حال اين منم كه زمانه خود را در دست مي گيرم

Wednesday, November 03, 2004

دوست ات ميدارم بي آن كه بخواهم ات

دوست ات ميدارم بي آن كه بخواهم ات
***
سال گشته گي است اين
كه به خود در پيچي ابروار
بغري بي آن كه بباري؟

سال گشته گي است اين
كه بخواهي اش
بي اين كه بيفشاري اش؟

سال گشته گي است اين؟
خواستن اش
تمناي هر رگ
بي آن كه در ميان باشد
خواهشي حتا؟

نهايت عاشقي ست اين؟
آن وعده ي ديدار در فراسوي پيكرهاست؟

استاد احمد شاملو

Saturday, October 30, 2004

اين منم


از اونجايي كه سلام سلامتي مياره و من فقط براي خودم سلامتي نمي خوام پس به شما سلام ميكنم بدون اينكه براي خودم سلامتي يا ثواب بخوام
حتما از خودتون مي پرسيد چرا اولين پستم رو در مورد عشق نوشتم ! خوب منم توي جامعه اي كه شما توش زندگي مي كنيد زندگي مي كنم پس منم كليدي ترين مشكل شما (تابلو ترين) رو مي فهمم كه البته اميدوارم كه درست فهميده باشم

معني عشق


اين روزا كسي ديگه معني عشق رو نميدونه
نمي دونم شايد هم كاملا بدونه
آخه به هر چي كه علاقه داره ميگه عاشقشم
مثلا ميگه عاشق اين لباسم
و اين نوع گفتار يا از روي دانايي كامل در مورد معني عشقه يا از روي ناداني كامل
من كه ؟؟؟

عشق است


براي ديدن هر چيز بايد اول خواست اون چيز رو ديد
و اما ديدن عشق
عشق يكي از اون چيزايي هست كه حتي ممكنه زماني كه عاشقم شدي اون رو نبيني و يا حتي نفهمي كه عاشق شدي
عشق
عشق يه معقوله اي يه كه الان ديگه اكثرييت درگير اون هستن كودك و جوون و حتي پيرها
حالا ببينيد معني واقعي عشق رو ميفهميد و اگه ميفهميد به خودتون نگا كنيد ببينيد واقعا عاشقيد؟
اين رو تو آخرين روستايي كه رفتم ديدم